خرید بک لینک

هی روزگار

امشب غمگینم

شعر و حرف بلد نیستم

فقط حرف دلمو بلدم حرفایی که داره نابودم میکنه

یادمه قبلا میگفتم عشق چیه این نشد یکی دیگه مگه دختر کمه ولی الان که عاشق شدم میفهمم عشق چیه

عشق واژه نامفهومیست که میتواند به فرد قدرت بدهد یا اورا نابود کند میتواند اورا خوشبخت کند یا بدبخت میتواند احساسات فرد را دردست بگیرد آنچنان که بهترین روزهای عمرش جوانیش خوشگذرانی هایش همه تبدیل به بدترین روز های او شود

کاش عشق در دست خودمان بود کاش مغز ما آدم ها مثل حافظه موبایل بود و میتوانستیم بعضی چیز هارو پاک کنیم و راحت زندگی کنیم

بعضی وقتا میخوام باهاش حرف بزنم ولی نمیشه از بچگی تو حرف زدن مشکل داشتم نمیتونستم احساس مو بگم تا میام بهش بگم دوست دارم ی حس بهم دست میده و منو منصرف میکنه تاحالا فقط از طریق پیام و وبلاگ گفتم دوسش دارم ولی دارم سعی میکنم بتونم با زبان بهش بگم شاید اینجوری اونم سعی کنه منو دوست داشته باشه

بعضی وقتا احساس میکنم منو دوست داره و به خاطر غرورش اینکارهارو میکنه ولی من به خاطر عشقم از غرورم گذشتم و التماسش کردم یادمه اولین نفری بود که التماسش کردم خودمم تعجب کردم چرا التماسش کردم منو دوست داشته باشه انگار دست خودم نیست وقتی باهاش حرف میزنم

برای خدمت یک دفتر خریدم تا هروقت دلم گرفت بنویسم خدارو چه دیدی شاید یک روزی اونو خوند

استرسم بیش از حد شده و به همین دلیل تیک عصبی چشمم مجدد شروع کرده و مجبورم قرصامو بخورم میترسم نتونم این 2سال رو تحمل کنم از خدا میخوام بهم صبر بده امید وارم بعد از این 2ماه آموزشی ارتش خاش دوره خدمت رو بیفتم جای بهتری یا حد اقل آب و هوای بهتری

امشب مثل اکثر اوقات نوشتم نمیدونم چه حالیه ولی وقتی مینویسم کمی آروم میشم فقط کمی حدود پنج درصد و اون 95درصد بقیه با دیدن عشقم

خدایا از تو طلب صبر و آرامش میکنم و کمکم کن

موضوعات مرتبط: خاطرات

برچسب: نویسنده: آرتمیس بختیاری تاريخ: پنجشنبه 23 آذر 1396 ساعت: 18:14

صفحه بندی